محمد حسن خان اعتماد السلطنه

226

چهل سال تاريخ ايران ( فارسى )

در فن حديث و فقه و تفسير و انواع فضايل و معارف و مطالب سودمند مجاميع چند پرداخته ، ساعات شبانروزش ما بين مطالعه و تحرير و عبادات و قضاء حوائج و اصلاح طرق معاش منقسم بود . نام گرامى آن بزرگوار مولى غلامعلى است ، ولى به عنوان مذكور مشهور شده . و جيرسابات كه از قبايل قديمهء ايرانند و مردم پهلوى زبان از جمله هفت قبيلهء ابراهيم‌آباد زهراء مىباشد و از اين طايفه دانشوران و هنرمندان برآمده‌اند . بالجمله آن پيشواى پاكان و مقتداى نيكان كه پاسبان شريعت نبويه بود و قلاور طريقت ولويه بعد از ظهر سه‌شنبه بيست و يكم ربيع ديگر سال يكهزار و سيصد و شش هجرى به قريهء عبد الرب‌آباد من قرى دستبى من اعمال قزوين به سن هشتاد درگذشت و هم در آنجا به جوار فيض آثار سليل المعصومين و غياث المظلومين حضرت سلطان بكتاش عليه السلام بيارميد ، اعلى الله مقامه و احله دار الكرامه . و از وى سه پسر و يك دختر مخلف شد : عاليجنابان ملا كاظم و آقا رضى الدين ساكن عبد الرب‌آباد مىباشند و شيخ اجل حبر نحرير ملك الافاضل ابو المعالى شيخ محمد مهدى شمس العلماء كه خلف اوسط آن بزرگوار است در دواير علميهء دولتى قرين افتخار است . وى در تاريخ فوت پدر و برخى سوانح ديگر مىگويد كه : بيا به دشتبى و ملك عبد رب‌آباد * به قصد مهبط فيض‌اى كه مىروى هرسوى خجسته مرقد سلطان محتشم بكتاش * كه از رياض نبى گلبنى است بر لب جوى ببين و رسم زيارت بجاى آر و بدان * كه در جوار چنين سرورى بهشتى خوى مزار مرد خدا پير با سلوك و صفا است * كه بود ساطع انوار بندگيش از روى يگانه حامى دين حنيف حاج آخوند * سرشتهء ملكوت و فرشتهء مينوى چنان غيور كه جز او نبود در اين مرز * كه كار شرع كند راست با خم ابروى سخن ز قلب سليمش كنند و هست صحيح * مثل ز خلق عظيمش زنند و هست نكوى به اسم و رسم غلامعلى و از اين باب * رواج دين همى دادى از دل و بازوى نژاد پاك نياكان پهلوى زادش * ز جيرسابات آن بخردان با نيروى نه در فضيلت مثلش به هيچ ساحت و مرز * نه در عبادت شبهش به هيچ برزن و كوى ز نالهء سحرش قدسيان به جوش و خروش * ز اشك نيمشبش چهر دين به رنگ و به بوى غبار تربت وى تا بهشت مىبرند * ملك به جبهه و غلمان و حور بر گيسوى مرا مقام به رى بود ناگهان ز وطن * قرين غربت را كربت رسيد در پهلوى بگفت پيك پدر با چهار فرزندش * برفت و بدرقه همبسترت سپس كاكوى گريست بر دل من چشم آدمى و پرى * بسوخت بر جگرم جان هرصديق و عدوى دريغ و درد از آن مهوشان گل‌پيكر * فغان و آه بر آن اختران مشكين موى روان همسر نو درگذشته بادا شاد * كه وى پرستش حق يافت در پرستش شوى به پارسائى و هشيارى و هنرمنديش * خيال رفت و نديد از فرات تا آموى به خاك او گذرى عشر و فاتحه برخوان * به ياد تو گذرد طاب رمسها بر گوى خداى عزوجل پوشدش ز سندس خضر * به غرفهاى قصور زبرجد و لولوى